تبلیغات
تنهای تنها
تنهای تنها
می گویند خدا تنهاست، ما که خدا نیستیم پس چرا از همه تنهاتریم؟! 
قالب وبلاگ

( تا آخر بخون جالبه، سرگذشت خودمه توی سال 1390 . شاید اول خسته کننده و طولانی باشه ولی آخرش میفهمی چی شده! ) 

سلام بچه ها... خوبیییییییییییییییییین...؟؟؟

بالاخره امتحانات تموم شد البته چندوقتیه تموم شده ولی بدلیل بررسی علت درس های افتاده، مشروطی، مردود علمی و.... وقت نوشتن نمیکردم البته دست ودلم به نوشتن نمی رفت. میگید چرا؟! آخه یه صفر دارم، یه 0.75 دارم و یه 5 ناقابل که میشن 8 واحد!!! میگید چرا؟! به دلیل غیبت! اونم غیبت موجه !

ولم کن تازه داغ کردم و درددلم میاد...

ترم قبل (بهار 90-1389) رفتیم یه بازدید علمی از طرف دانشگاه. صبحش خیلی توپ گذشت؛ با بروبکس کلاس توی یه مینی بوس بودیم البته چون استادمون توی اتوبوس اصلی بود و ما فقط خودمون بودیم بیشتر حال داد. خلاصه رفتیم یک دوتا معدن رو دیدیم و بعدش نشستیم واسه ناهار توی یه باغ باصفا (جاتون خالی) ولی راننده مینی بوس که یه پسر جوون بود ناهار نیاورده بود و منم چون از صبح باهم جور شده بودیم بلند شدم که برم بیارمش با ما ناهار بخوره که از اینجا ماجرا شروع میشه و ادامه دارد تا... .

چشمتون روز بد نبینه، یه دفعه پام لیز خورد روی چمن خیس و زانوی راستم که قبلاً توی ورزش رزمی رباط صلیبی و مینیسکش پاره شده بود و جراحی کرده بودم (14 سال رزمی کار کردم و آخرش ..... بی خیال) یه دفعه دررفت و انگار از پشت یکی زد پشت زانوم. ب.......بله دوباره رباطم پاره شد و زانوم به صورت خم شده قفل شد و دردی درحد المپیک  گریبان گیرم شد. خلاصه همه جمع شدند و استاد زنگ زد آمبولاس بیاد که البته یه 40 دقیقه ای طول کشید؛ بعدش از اونجا تا شهر 1ساعت و نیم راه بود و چون می خواستند پام رو راست کنند تا آتل بگیرند، چون درد داشتم و زانوم قفل شده بود هیچ جوری تکون نمی خورد پس یه مرفین بهم تزریق کردند ولی باز روی اون درد من تاثیر نداشت. بالاخره رسیدیم بیمارستان و اونجا بعد از 30 دقیقه که منتظر بودم و از درد به خودم می پیچیدم بالاخره یه پزشک عمومی اومد! ولی وقتی دید وضعیت قرمزه عقب نشینی کرد و بعد از 40 دقیقه دیگه یه ارتوپد اومد و گفت باید فعلاً آتلش بگیریم تا بعداً بری پیش فوق تخصص زانو! خوب بیا این زانوی قفل شده رو باز کن! دستور فرمود که یک عدد مسکن قوی به نام مرفین به اینجانب تزریق نمودند اما اما باز زانوم راست نشد که آتلش بگیرند؛ بعدش چون دُز مخدّر توی بدنم رفته بود بالا حالم بهم خورد و بیهوش شدم حالا بیا اینو درست کن...!!!

خلاصه طرفهای غروب رفتم پیش یه متخصص زانو اونم گفت یا هرچه زودتر مثلاً الان باید جراحی بشه یا آتلش بگیریم تا وقتی آماده عمل بشی! جراحی که با هزینه ای سرسام آور(بعداً میگم) و آتل هم که ... آره دیگه!

هیچی دیگه 2 ماه دانشگاه رو تعطیل کردم و با دو تا عصا خونه نشین بابام شدم  و شاهد اشک ها و غم وغصه های پنهانی بابا، مامانم بودم(تا نکنه من ببینم و روحیم ضعیف بشه) تازه غصه های خودمم به کنار...

فوراً رفتیم تهران پیش یه فوق تخصص زانوی معروف و بعد از چند هفته نوبت (تازه شانس آوردم که سفارش شده بودم چون بعداً که رفتم نوبت ویزیتش چندماهه شد!) بالاخره ویزیت شدم و آقای دکتر هم فرمودند که فوراً باید عمل بشه. خوب آقای دکتر هزینه اش چقدره؟ ببینیم همین الان می تونیم یا نه؟ ایشونم یه دودوتا چهارتا کردند و فرمودند: باخرج بیمارستان خصوصی و ... حدوداً بیست و سه چهار میلیون! گفتم: ریال دیگه آقای دکتر؟! گفتند نخیر عزیزم تومن!!!... مرسی خداحافظ!!!...

خوب از دانشگاه درخواست کمک یا وامی چیزی کردیم چون بالاخره سرکلاس دانشگاه اینطوری شدم ولی... فکرکنم هیچی نگم خیلی بهتره...

خوب اون دکتره رفت خارج تا 7،8 ماه دیگه؛ دکترهای دیگه هم که میگفتند ریسک جراحی و نمی تونیم بهش دست بزنیم!؟...

خوب وقت امتحانات اومد ... واییییییییییی ........

2 درس یعنی 5 واحد رو نتونستم برم سرجلسه چون 2 ماه و خورده ای اصلاً دانشگاه نبودم و اولش صفر شدم، 4 واحد یعنی 2 درس افتادم و 9 واحد رو با نمره های نسبتاً خوب و متوسطی پاس کردم. حالا بیا اون اون 2 تا صفر رو درست کن... رفتم یه درخواست نوشتم برای کمیسیون دانشگاه و توضیح دادم که 2 ماه دانشگاه نبودم بالاجبار و نرفتم کلاس حالا چطور امتحان بدم؟! اون یکی درسهام رو هم الله بختکی امتحان دادم...! والّا...!

لطفاً این 2 درس رو حذف پزشکی کنید برام. با کمال تشکر         فرزاد ......  اینم امضاء!

موافقت شد البته نه به این راحتی، از اواخر تیرماه تا 5 مهر دنبالش دویدم تا موافقت نمودند! (با اون وضعیت زانوم) ولی چه فایده! 2 درس حذف شده و 2 درس افتاده که پیش نیاز درس های ترم بعدیم(این ترم) بودند.خوب ناچاراً 17 واحد الکی با ورودیهای 1 سال و 2 سال قبل از خودم و عملاً 1 سال یا 3 ترم عقب افتادم... !

خوب بی خیال این ترم رو بچسب ...

در طول این ترم هم حدود 1ماه و خورده ای تهران و این ور اون ور دنبال دکتر متخصصی بودم که با هزینه ای کمتر یا حداقل هزینه ای معقول حاضر به جراحی باشه ولی جوینده یابنده نیست که نیست ... (کی این ضرب المثل رو گفته؟! آخ اگه دستم بهش برسه ...!).

خوب آخر ترم هم همه ی استادها (نمیدونم شاید هماهنگ شده بوده! شوخی کردم) اینو گفتند: بله آقای ... شما 4، 5 جلسه غیبت داشتید. استاد بخدا موجه بودند، خودتون که در جریانید! نمیدونم، من لیست حضور غیابو نیگا می کنم که میگه شما حذف میشید (یعنی چون وقت خذف اضطراری درسها تموم شده... صفر...! ) تورو خدا استاد، بخدا این وضعیتم بوده .......

4 تا از درس ها (3 استاد) قبول کردند و امتحان دادم و 2 تاهم به ظاهر!!! ولی یکیشون گفت: نه... نمیشه... به من چه، مشکل خودته!... صفر...!

چند روز پیش هم نمراتم یکی یکی اومدند رو سایت: خدایا خودت بهم رحم کن... (دعای مخصوص این مواقع)

اون 4 تا درس رو با نمره ی متوسط و خوب پاس شدم و اون یکی هم که صفر واون 2 تای دیگه که گفتم به ظاهر قبول کردند، یکیشون لطف کردند و 0.75 ( هفتادوپنج صدم!!!!!!!!!!) برام منظور نمودند!!!؟ (خوب از اول میگفتی نیا سرجلسه، واست صفر میزارم که اون همه عذاب استرس و کلاس رفتن و خوندنش {می تونستم درس های دیگم رو بیشتر بخونم} و... رو نکشیم، با انصاف!) و اون درس دیگه هم استاد بهم 5 عنایت فرمودند...!!!

آخه من چه گناهی کردم؟! آخه اگه فقط نام و نام خانوادگیم رو می نوشتم، 0.75 میشدم! و چندتا فرمول مینوشتم، 5 میشدم...؟! ولی خدا وکیلی از همه ترمها بیشتر خونده بودم.

جواب استادها هم این بود: بهت گفتم غیبت نکن،بی احترامی به کلاسه! (خوب راست میگه اگه قراره بمیری هم باید سرکلاس بمیری!!! بخدا اینم جواب یکیشون بود!!!) اینم نتیجه اش! یکیشون رو هم اصلاً پیدا نکردم توی دانشگاه وبیرون دانشگاه!!!   به هرحال باید قانع باشم، از صفر که بهتره!!! این رو هم یکی از آقایون فرمودند! گفتم آخه اگه میگفتید و اطلاع داشتم، حداقل حذف ترم میکردم که معدلم به ... عظما نره! فرمودند: مشکل من نیست، برو سرم خیلی شلوغه اگه کار دیگه ای نداری!!!

خوب اینم از این ترم...! ترم بعدی ببینیم چی میشه...! فقط خدا کنه اگه شانس بیارم و جراحی جور بشه، باز با کلاسهام تداخل نداشته باشه یا خدا بهم رحم کنه و زانوم باز یه دفعه قفل نکنه تا باز دوباره 2،3 ماه خونه نشین نشم و... چون امکانش زیاده.

خوب دوستان این سرگذشت امسال من (1390) بود البته با سانسور حداقل 50% از مشکلات روحی و روانی و مشکلات خصوصی که نمیشه گفت، شایدم 60% یا 70% بخدا...

ببخشید خیلی از بحثمون دور شدیم، خوب نگفتید، شما چطورید...؟!


[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 04:37 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ شما چطورید؟! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تنهاترین تنهایم دردنیای تنهایی هایی که تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند. گفتن «چرا؟» را حکم تنهایی نهاده اند، اعاده ی حق را، محکوم ناحق را، ریختن عرق را، نوشتن بر ورق را، حتی در خلوت گریه و هق هق راحکم تنهایی نهاده اند؛ پس تنهایم، تنهاتر ازتنها چون دریای بی انتها.
اما تنها دلخوشی تنهایی هایم را تنهایی بی همتا می سازد، خدای انس و جنها، خدای مرد و زنها. از چه روی خدای را تنها گویند حال که او تنهایی ام را التیام می بخشد و من تنهایی اش را؟!
کاش تنها یک روز می گفتیم «چرا؟» بدون ترس از تنها شدن، اما میسّر نیست به تنهایی%
بیایید تنهایی هایمان را به خدا پس دهیم که تنها اوست که تنهایی را تاب آورد و تنها اوست که تنهایی و بی همتایی را شایسته است.
تنهایی در انتظار
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیه؟







آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس