تبلیغات
تنهای تنها
تنهای تنها
می گویند خدا تنهاست، ما که خدا نیستیم پس چرا از همه تنهاتریم؟! 
قالب وبلاگ

سلامی به عظمت معرفت دوست و به صبوری حضرت دوست که پنجره را برای امید نشانید و چشمی که در پشت آن در تکاپوی (اوست!)...

          سلامی گرم به باعظمت ترین هایی (دوست هایی) که در غیاب ناگفته دلیلم، پنجره را تنها نگذاشتند و البته معذرتی به بی انتهایی ناامیدی، از اینکه مدت زیادی رو به دوستهای گلم سرنزدم و نظرات پرلطفتونو بی جواب گذاشتم. البته دلایلی داره که فکر نمی کنم اینجا و البته الان مناسب بیان شدن باشند.... البته انتظار پذیرشم نیست، فقط التماس پذیرش...

 التماس...؟!... آری التماس را می توان از پشت همان پنجره دید، حتّی با چشم غیر مسلح!!!

         از چشمان بی خانمانی که از سوز سرمای خشک، روز برفی را التماس دارد تا اندکی شعله های عشق نافرجام درونش را از گزند سرما حراست کند...

        از رخ زرد آفتابگردان تک افتاده ای که ابرهای تیره را برای لحظه ای دیدار معشوق دووووووووور التماس می کند...

       از بغض مادری که بوی سیگار لباسهای ورزشی فرزندش را که چندی پیش پرپر شد از آسمانها می طلبد...

      نگریستن به دنیا از پشت شیشه شکسته عینک کودکی که از بیم شکستن شیشه ی وجودش، جرات بازگوی شکستن عینکش را به ناپدری اش (شایدهم پدرش) ندارد، می پرستم تا از پشت....   که سادگی و معصومیت التماس نگاهش، فریبکاری این روزهای پنجره را از یادها می شووید...

     راستی دوستهای خوفم، اسفندهم که داره بارو بندیلشو می بنده و بهارخانم با هزار افاده میاد... اگه گاهی با نگاهی یا کلام بیگاهی دلی رو آزردم یا ناراحت کردم به بزرگی خودتون ببخشید و بیایید دلهامون رو هم خونه تکونی کنیم....        

         و به قول یه بنده خدایی: «فیشافیش» عیدتون مبارک....

راستی این مدت که نبودم، زانومم جراحی کردم بالاخره... راستی اگه کسی خدای نخواسته کسی احتیاج به دکتر زانو داشت و راهنمایی خواست در مورد دکتر خوب و اینا، من در خدمتم.

        و امیدوارم که خوشبختیهای سال تازه توو آغوشتون بگیره...


[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برخواست که من به زندگی نشستم؟!!!...
[ پنجشنبه 12 مرداد 1391 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]

امروز 23 اردیبهشت سال 1391 است که به روز زن نام گرفته و منم به نوبه ی خودم به همه مادران مهربان و زنهای دلسوز و خواهران عزیز تبریک میگم.

در اینجا میخوام متنی از دکتر شریعتی بنویسم که برام جالب بود، البته نه از اونهایی که این روزها مد شده که جملات کافکا و نیچه و ... رو بهمون اس ام اس میدن بنام دکتر شریعتی یا کوروش کبیر و ... یا این جملات که: آب بریز! (دکتر شریعتی در کله پاچه فروشی). درب خودرو باز است! (سمند دکتر شریعتی) و...و...و... این متن پرمعنا رو هر آدم روشن دلی نه روشن فکر، میتونن باهاش ارتباط برقرار کنند:

"زن عشق میکارد و کینه درو میکند.

دیه اش نصف دیه توست و مجازات ز ن ا ی ش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4 همسر هستی.

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ی ولی لازم است و تو هرزمان بخواهی (به لطف ق ا ن و ن گذار) می توانی ازداج کنی.

در مجسمی بنام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.

او  می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.

او درد می کشد و تو نگرانی که بچه دختر نباشد.

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟!

و هر روز...

        او متولد می شود، عاشق می شود، مادر می شود، پیر می شود و بعد میمیرد و قرنهاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که...

در چین وشیارهای صورت مردش بجای گذشت زمان، جوانی به هدر رفته اش را می بیند ودر قدمهای لرزان مردش گامهای شتابزده ی جوانی برای رفتن ودرد منقطع مرد سینه ای را به یاد او می آورد که  تنی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند و اینها همه کینه است که کاشته می شود و در قلب مالامال از درد او...... "

و در آخر بازم از مادر مهربونم و همه مادران عزیز تشکر می کنم که ما رو به دنیا آوردن، حالا اینکه به میل خودمون نبوده یه بحث جداست... بی خیال فردا امتحان دارم برم بخونم...
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرتون؟ ]

خوش بحال گلی که به آرامش ابدی رسید...

                    چون پژمرد و دیگر از هیچ دستی برای چیدنش نمی ترسد...!

خوش بحال آنانکه در بیابانی خشک و بی نوراند...

                    و از فریب سرابها در نور امید بیابان نمی ترسند...!

خوش بحال گرسنه ای که وجدانش راحت است...

                    چون برای سیرشدن، موجودیت و وجدانش را زیرپای مافوقش له نکرد...!

خوش بحال کاکتوسی که سرش را بالا گرفته...

                       چون التماس آسمان را برای قطره ای باران روح بخش نکرد...!  به قول چگوارا:

                       چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم حتی زندگی...

خوش بحال رازی و شاید بظاهر راضی...

                      چون  درمانش را خود کشف کرد تا التماس و منت ساقی نکشد...!

خوش بحال ماهی اسیر در آکواریوم که آرام است...

                     چون از خنده و تمسخر دیگران به اشکهایش نمی ترسد...!

                     وهروقت دلش بخاهد می گرید و در اشکهایش زندگی می کند...!

خوش بحال مزرعه ای که آرام است...

                     چون تمام محصولش را ملخها خورده اند و دیگر نگران داس ها نیست...!

خوش بحال نابینایی که می خنند...

                     چون مجبور به تماشای زشتی و نارفیقی آدمهای پلید نیست...!

خوش بحال ماه عاشق که به عشقش"خورشید" نمی رسد...

                     آخه من دیدم که بارانی نرم چگونه چند رنگ بودنش را نشان داد...!

خوش بحال ابر بهاری...

                    چون بدون ترس از تمسخر و تحقیر می گرید و با اشکهایش زندگی می بخشد...!

خوش بحال مورچه ای که سیل آمدو در خواب مرد...

                    چون دیگر نگران له شدن زیر پای عابران بی حواس و بی احساس نیست...!

خوش بحال دختری که مرده بدنیا آمد...

                    چون دیگر نگران زنده بگور شدن یا  م ح د و د ی ت  نیست...!

خوش بحال خری که بار می کشد...

                     ولی ستختش نیست بعضی اوقات به خریت بزند که...!

خوش بحال کودکی که زودتر شکلاتش را خورد...

                    و دیگر از دستبرد آدم بزرگها نمی ترسد...!

خوش بحال قلب آهنی تو...

                    چون می شکند و از شکستن نمی ترسد...!

خوش بحال زیرسیگاری دریادل...

                     بااینکه سیگار دلشو می سوزونه ولی وقت تموم شدنش به دست دیگری باز توو آغوشش می گیردش...!

خوش بحال تو چون قدش به عشقت رسید...

                   ولی من حتی غرورم را زیر پایش گذاشتم امّا بازهم نرسید...!

و در آخر و البته اکیداً

                 خوش بحال دیوونه...

                                   که همیشه خندونه...!        


[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ خوش بحال...?! ]

"( همین اول بگم که مضمون این پست کفر نیست )"

 

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، امّا هروقت تنم به جماعت نادان خورد. گفتند: مگه کوری!

در ابتدا معذرتی برای این مدت که توان سرزدن به دوستان خوبم را نداشتم می خواهم ولی بدانید کسی را فراموش نکرده ام بلکه از شدت درد به بی حسی رسیده ام....

با اینحال درد را از هر طرفش بخوانی درد است امّا دریغ از درمان که آنطرفش نامرد است. و شاید میان این همه درمان برعکس، باید شیطان را بستایم که دروغ نگفت، جهنم را به جان خرید امّا تظاهر به دوست داشتن آدم نکرد، چون اولین کسی بود که می دانست انسان جنبه ی سجده کردن را ندارد. از این روی میگویم با شیطان هم قسم شویم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاوریم، در دنیایی که زلال که باشی سنگهای کف رودخانه ات را می بینند، برمیدارند و نشانه می روند، درست به سمت خودت!!! در دنیایی که به قول فروغ: پر از صدای پای آدمهایی است که همچنان که دست تو را میگیرند، در ذهن خود طناب دارت را می بافند، صادقانه دروغ می گویند و خالصانه خیانت می کنند. در این شهر هرچه تنهاتر باشی موفق تری! و در این شهر....

از این روی تنهای تنهایم....

پس خوش بحال مزرعه ای که آرام است....

                    چون تمام محصولش را ملخ ها خورده اند و دیگر نگران داس ها نیست....

امّا عالِمی گوید: فریب واژه ها را نخور وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش رفته...!!!

چه باید کرد؟! یعنی مسیر اشتباه است؟! امّا....

           چگونه می توان به تاول های پا گفت که مسیر طی شده اشتباه بوده است؟!

                                                                             چه باید کرد؟!


[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 04:16 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ چه باید کرد؟! ]

سلام دوستان، معذرت میخوام که این مدت نه بهتون سر زدم نه... یه مشکلاتی داشتم و دارم که... خلاصه ببخشید.


[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 06:33 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]

سلام دوستای گلم، خوفین؟ راستش یه ماجرایی شنیدم که میخوام براتون اینجا بنویسم، ارزش وقت گذاشتن رو داره.

همتون خانم گوگوش رو که میشناسید درسته؟! شاعر ترانه هاش رو چی؟!

این مطلب رو قبل از والنتاین چون یه همچین اتفاقی برای ... افتاد آماده کرده بودم ولی بدلایلی اول نمی خواستم این پست رو بگذارم اما الان نظرم عوض شد...

ماجرا از روزی شروع میشه که به آقای سعید یا منصور تهرانی یکی از شاعرهای تاپ قبل از انقلاب ( میدونم میخواید بپرسید چه نسبتی با خواننده سبک رپ، سعید تهرانی داره همین اول بگم هیچی...!!!) یه آهنگی بهش میدن و میگن براش یه شعر درست کن تا خانم گوگوش بخوندش. ایشون هم با نبوغ و استعداد وافرشون یه شعر برای اون آهنگ درست میکنند (البته خیلی گشتم تا این شعرو پیداش کنم ولی نشد) و خانم گوگوش هم چند مدتی روی اون ترانه و آهنگ کار میکنند. بعد از اینکه برای اجرا آماده شدند و قرار بود فردای اون روز توی یه کنسرت اون ترانه رو اجرا کنند، روز قبل از کنسرت آقای تهرانی بطور اتفاقی با یه نفر یعنی دختر همسایه شون که سالها پیش عاشقش بوده رو میبینه و میشینند با هم یه گپی میزنند و آخر سر معلوم میشه که دختره هم عاشقش بوده اما بدلیل اینکه منصور خان احساس میکرده که اون بهش حسی نداره، قدم جلو نگذاشته بود...!!! خلاصه بعد از اون ملاقات منصور تهرانی شب اون روز این شعرو با الهام گرفتن از این ماجرا برای اون آهنگ قبلی نوشت و به خانم گوگوش خبر داد و ایشون هم خوششون اومد و روش کار کردند و فرداش اون ترانه رو خوندند...!!! برای خوندن متن ترانه و لینک دانلود آهنگ روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 04:12 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ ارزششو داشت؟! ]

( تا آخر بخون جالبه، سرگذشت خودمه توی سال 1390 . شاید اول خسته کننده و طولانی باشه ولی آخرش میفهمی چی شده! ) 

سلام بچه ها... خوبیییییییییییییییییین...؟؟؟

بالاخره امتحانات تموم شد البته چندوقتیه تموم شده ولی بدلیل بررسی علت درس های افتاده، مشروطی، مردود علمی و.... وقت نوشتن نمیکردم البته دست ودلم به نوشتن نمی رفت. میگید چرا؟! آخه یه صفر دارم، یه 0.75 دارم و یه 5 ناقابل که میشن 8 واحد!!! میگید چرا؟! به دلیل غیبت! اونم غیبت موجه !

ولم کن تازه داغ کردم و درددلم میاد...

ترم قبل (بهار 90-1389) رفتیم یه بازدید علمی از طرف دانشگاه. صبحش خیلی توپ گذشت؛ با بروبکس کلاس توی یه مینی بوس بودیم البته چون استادمون توی اتوبوس اصلی بود و ما فقط خودمون بودیم بیشتر حال داد. خلاصه رفتیم یک دوتا معدن رو دیدیم و بعدش نشستیم واسه ناهار توی یه باغ باصفا (جاتون خالی) ولی راننده مینی بوس که یه پسر جوون بود ناهار نیاورده بود و منم چون از صبح باهم جور شده بودیم بلند شدم که برم بیارمش با ما ناهار بخوره که از اینجا ماجرا شروع میشه و ادامه دارد تا... .

چشمتون روز بد نبینه، یه دفعه پام لیز خورد روی چمن خیس و زانوی راستم که قبلاً توی ورزش رزمی رباط صلیبی و مینیسکش پاره شده بود و جراحی کرده بودم (14 سال رزمی کار کردم و آخرش ..... بی خیال) یه دفعه دررفت و انگار از پشت یکی زد پشت زانوم. ب.......بله دوباره رباطم پاره شد و زانوم به صورت خم شده قفل شد و دردی درحد المپیک  گریبان گیرم شد. خلاصه همه جمع شدند و استاد زنگ زد آمبولاس بیاد که البته یه 40 دقیقه ای طول کشید؛ بعدش از اونجا تا شهر 1ساعت و نیم راه بود و چون می خواستند پام رو راست کنند تا آتل بگیرند، چون درد داشتم و زانوم قفل شده بود هیچ جوری تکون نمی خورد پس یه مرفین بهم تزریق کردند ولی باز روی اون درد من تاثیر نداشت. بالاخره رسیدیم بیمارستان و اونجا بعد از 30 دقیقه که منتظر بودم و از درد به خودم می پیچیدم بالاخره یه پزشک عمومی اومد! ولی وقتی دید وضعیت قرمزه عقب نشینی کرد و بعد از 40 دقیقه دیگه یه ارتوپد اومد و گفت باید فعلاً آتلش بگیریم تا بعداً بری پیش فوق تخصص زانو! خوب بیا این زانوی قفل شده رو باز کن! دستور فرمود که یک عدد مسکن قوی به نام مرفین به اینجانب تزریق نمودند اما اما باز زانوم راست نشد که آتلش بگیرند؛ بعدش چون دُز مخدّر توی بدنم رفته بود بالا حالم بهم خورد و بیهوش شدم حالا بیا اینو درست کن...!!!

خلاصه طرفهای غروب رفتم پیش یه متخصص زانو اونم گفت یا هرچه زودتر مثلاً الان باید جراحی بشه یا آتلش بگیریم تا وقتی آماده عمل بشی! جراحی که با هزینه ای سرسام آور(بعداً میگم) و آتل هم که ... آره دیگه!

هیچی دیگه 2 ماه دانشگاه رو تعطیل کردم و با دو تا عصا خونه نشین بابام شدم  و شاهد اشک ها و غم وغصه های پنهانی بابا، مامانم بودم(تا نکنه من ببینم و روحیم ضعیف بشه) تازه غصه های خودمم به کنار...

فوراً رفتیم تهران پیش یه فوق تخصص زانوی معروف و بعد از چند هفته نوبت (تازه شانس آوردم که سفارش شده بودم چون بعداً که رفتم نوبت ویزیتش چندماهه شد!) بالاخره ویزیت شدم و آقای دکتر هم فرمودند که فوراً باید عمل بشه. خوب آقای دکتر هزینه اش چقدره؟ ببینیم همین الان می تونیم یا نه؟ ایشونم یه دودوتا چهارتا کردند و فرمودند: باخرج بیمارستان خصوصی و ... حدوداً بیست و سه چهار میلیون! گفتم: ریال دیگه آقای دکتر؟! گفتند نخیر عزیزم تومن!!!... مرسی خداحافظ!!!...

خوب از دانشگاه درخواست کمک یا وامی چیزی کردیم چون بالاخره سرکلاس دانشگاه اینطوری شدم ولی... فکرکنم هیچی نگم خیلی بهتره...

خوب اون دکتره رفت خارج تا 7،8 ماه دیگه؛ دکترهای دیگه هم که میگفتند ریسک جراحی و نمی تونیم بهش دست بزنیم!؟...

خوب وقت امتحانات اومد ... واییییییییییی ........

2 درس یعنی 5 واحد رو نتونستم برم سرجلسه چون 2 ماه و خورده ای اصلاً دانشگاه نبودم و اولش صفر شدم، 4 واحد یعنی 2 درس افتادم و 9 واحد رو با نمره های نسبتاً خوب و متوسطی پاس کردم. حالا بیا اون اون 2 تا صفر رو درست کن... رفتم یه درخواست نوشتم برای کمیسیون دانشگاه و توضیح دادم که 2 ماه دانشگاه نبودم بالاجبار و نرفتم کلاس حالا چطور امتحان بدم؟! اون یکی درسهام رو هم الله بختکی امتحان دادم...! والّا...!

لطفاً این 2 درس رو حذف پزشکی کنید برام. با کمال تشکر         فرزاد ......  اینم امضاء!

موافقت شد البته نه به این راحتی، از اواخر تیرماه تا 5 مهر دنبالش دویدم تا موافقت نمودند! (با اون وضعیت زانوم) ولی چه فایده! 2 درس حذف شده و 2 درس افتاده که پیش نیاز درس های ترم بعدیم(این ترم) بودند.خوب ناچاراً 17 واحد الکی با ورودیهای 1 سال و 2 سال قبل از خودم و عملاً 1 سال یا 3 ترم عقب افتادم... !

خوب بی خیال این ترم رو بچسب ...

در طول این ترم هم حدود 1ماه و خورده ای تهران و این ور اون ور دنبال دکتر متخصصی بودم که با هزینه ای کمتر یا حداقل هزینه ای معقول حاضر به جراحی باشه ولی جوینده یابنده نیست که نیست ... (کی این ضرب المثل رو گفته؟! آخ اگه دستم بهش برسه ...!).

خوب آخر ترم هم همه ی استادها (نمیدونم شاید هماهنگ شده بوده! شوخی کردم) اینو گفتند: بله آقای ... شما 4، 5 جلسه غیبت داشتید. استاد بخدا موجه بودند، خودتون که در جریانید! نمیدونم، من لیست حضور غیابو نیگا می کنم که میگه شما حذف میشید (یعنی چون وقت خذف اضطراری درسها تموم شده... صفر...! ) تورو خدا استاد، بخدا این وضعیتم بوده .......

4 تا از درس ها (3 استاد) قبول کردند و امتحان دادم و 2 تاهم به ظاهر!!! ولی یکیشون گفت: نه... نمیشه... به من چه، مشکل خودته!... صفر...!

چند روز پیش هم نمراتم یکی یکی اومدند رو سایت: خدایا خودت بهم رحم کن... (دعای مخصوص این مواقع)

اون 4 تا درس رو با نمره ی متوسط و خوب پاس شدم و اون یکی هم که صفر واون 2 تای دیگه که گفتم به ظاهر قبول کردند، یکیشون لطف کردند و 0.75 ( هفتادوپنج صدم!!!!!!!!!!) برام منظور نمودند!!!؟ (خوب از اول میگفتی نیا سرجلسه، واست صفر میزارم که اون همه عذاب استرس و کلاس رفتن و خوندنش {می تونستم درس های دیگم رو بیشتر بخونم} و... رو نکشیم، با انصاف!) و اون درس دیگه هم استاد بهم 5 عنایت فرمودند...!!!

آخه من چه گناهی کردم؟! آخه اگه فقط نام و نام خانوادگیم رو می نوشتم، 0.75 میشدم! و چندتا فرمول مینوشتم، 5 میشدم...؟! ولی خدا وکیلی از همه ترمها بیشتر خونده بودم.

جواب استادها هم این بود: بهت گفتم غیبت نکن،بی احترامی به کلاسه! (خوب راست میگه اگه قراره بمیری هم باید سرکلاس بمیری!!! بخدا اینم جواب یکیشون بود!!!) اینم نتیجه اش! یکیشون رو هم اصلاً پیدا نکردم توی دانشگاه وبیرون دانشگاه!!!   به هرحال باید قانع باشم، از صفر که بهتره!!! این رو هم یکی از آقایون فرمودند! گفتم آخه اگه میگفتید و اطلاع داشتم، حداقل حذف ترم میکردم که معدلم به ... عظما نره! فرمودند: مشکل من نیست، برو سرم خیلی شلوغه اگه کار دیگه ای نداری!!!

خوب اینم از این ترم...! ترم بعدی ببینیم چی میشه...! فقط خدا کنه اگه شانس بیارم و جراحی جور بشه، باز با کلاسهام تداخل نداشته باشه یا خدا بهم رحم کنه و زانوم باز یه دفعه قفل نکنه تا باز دوباره 2،3 ماه خونه نشین نشم و... چون امکانش زیاده.

خوب دوستان این سرگذشت امسال من (1390) بود البته با سانسور حداقل 50% از مشکلات روحی و روانی و مشکلات خصوصی که نمیشه گفت، شایدم 60% یا 70% بخدا...

ببخشید خیلی از بحثمون دور شدیم، خوب نگفتید، شما چطورید...؟!


[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 05:37 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ شما چطورید؟! ]

Attention: این مطلب حاصل تجربیات وخاطرات اطرافیان می باشد و ساخته و پرداخته ی ذهن نیست،  واسه همین اونقدرام چیزای ضایع توش نیس. البته می خواستم یه چندتایی اضافه کنم ولی دیدم جالبیش به همین واقعی بودنشه.

شده تا حالا تو خیابون دوستتو ببینی و یه پس گردنی یا یه اُردنگی با چندتا فوش رکیک آبدار نثارش کنی، بعد ببینی اشتباه گرفتی؟!

شده تا حالا وقتی پیش یکی قُپی موتورسواری میای، هندل بزنی روشن نشه بعد ببینی سویچ رو نزدی؟!

شده تا حالا سر قرار با دوست دخترت (دوست پسرت) باشی، یه دفعه اون یکی دوست دخترت (دوست پسرت) مثه اجل معلّق پیداش بشه؟!

شده تا حالا تو عروسی کنار دوستت وایساده باشی و یه دختر خوشکل بهتون نگاه کنه، بگی عجب دافیه فک کنم ازم خوشش اومده بعد دوستت بگه کدوم؟! خواهرمو میگی؟!

شده تا حالا جوک یه نفرو تعریف کنی (کاک محه مه د...) ببینی یکی پشت سرت سرخ و کبود شده، بگن اوه این که پسرشه؟!

شده تا حالا با دوست دخترت (دوست پسرت) برید کافی شاپ، ببینی هیچی تو جیبت نیس؟! جالبتر اینکه اونم همینطور؟!

شده تا حالا تو یه مجلس رسمی یا مهم که دوست دخترت هم(دوست پسرت) اونجاس، تا بخوای دولا شی ... یا تا بخوای بشینی شلوارت جر بخوره؟!

شده تا حالا تو تاکسی حواست نباشه دوبار کرایه بدی؟! یا اینکه بیای پایین که بغل دستیت پیاده شه، بعد که باز سوار شدی با کمال ادب بگی ...سلام...؟!

شده تا حالا تو المپیاد یه رشته ای مقام بیاری بعد که یه روز تو دانشگاه همون درسو امتحان داشته باشی و تقلب کنی استادم مچتو بگیره؟!

شده تا حالا وقتی با یکی نشستی ، یه اسم جالب و خنده دارو بشنوی و کلی مسخره اش کنی، بعد که به هم ریخت یادت بیاد که اسم شناسنامه ای اونم همینه؟!

شده تا حالا به دلیل یه سری از مسائل با دوست دخترت (دوست پسرت) تو قبرستون قرار بزارید و همینطوری یه قبر انتخاب کنید و اتراق کنید یه دفعه یه نفر بیاد بگه ببخشید شما با پدرم نسبتی داشتید؟!

شده تا حالا پیش دوست دخترت (دوست پسرت) از رشادتهات داستانها بگی و بعد تو همون لحظه یه سگی، خروسی چیزی دنبالت کنه تو هم فرارو بر قرار ترجیح بدی؟!

شده تا حالا با عینک آفتابیت یه قیافه ی 4 *3  بگیری و یه دفعه پیچ دسته اش که شل شده بود بیفته و...هی وای من...؟!

شده تا حالا با کمال غرور و سینه ی سپر راه بری و یه دفعه متوجه بشی زیپ شلوارت بازه؟!

شده تا حالا پیش مامان، بابات بخوای از تو جیبت گوشیتو یا کیف پولتو در بیاری ولی یه دفعه ببینی پاکت سیگارت تو دستته؟!

شده تا حالا سر کلاس یکی یه سوال  تابلو رو نتونه جواب بده و بزنی زیر خنده بعد استاد از خودت بپرسه و به تته پته بیفتی و...؟!

شده تا حالا فوشهای آبداری که با دوستات نثار هم می کنید و خیلی احساس صمیمیت! کنی و از دهنت دربره به بابات بگی؟! (معذرت دیگه، اولم گفتم تقصیر من نیس، خاطرات و تجربیات اطرافیانه!)

 شده تا حالا زنگ بزنی به دوستت و همین که گوشیو ورداشت شروع کنی بدوبیراه و از این چیزا گفتن، بعد بفهمی خودش حمومه و این باباشه که پشت خطه؟!

جان من شده تا حالا...؟!


[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 06:15 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ شده تا حالا...؟! ]

با که بگویم؟ درد بی آبنباتی پسرکی فقیر را، بی عروسکی دخترکی فقیر را، بی سوادی جوانی بیکار وگرسنه را، درد بی عفّتی دختری معصوم و تن فروشی اش از فقر را، درد مادری داغ دیده و کهنه پوش را، کارگری که پر می کند با گریه تنهایی اش را، درد انسانی بی سرزمین و وطن از نژادش را؟!

داد خود را به کدامین بی دادگاه برم که نگویند حفظ ایمانش را در این آزمون الهی کافی باشد و بس؟! چه آزمون بی انتهایی است برای اینان!

پس کجاست آزمون مرفّه های ارثی ای که در صورت نیکی، همان ایمانی را حفظ کرده اند که زیر خط قرمزها آنرا با مشقت حفظ کرده اند؟!

بالاترین درجه را فردوس و قرب نامند؛ این دو گروه قریب را عدالت کجاست؟! رسیدن به آنرا از چه راهی سهل تر بینی و بی دردتر؟! پس کجاست پاداش این مشقت ها در مقابل آن رفاه؟

« گویند روزی کارگر خسته ای از کنار صندوق صدقه ای میگذشت، از جیب پاره ی کت کهنه اش سکه ای درآورد که در صندوق بیندازد که در حین انداختن جمله ای را روی صندوق دید: صدقه عمر را زیاد می کند. کارگر رنج دیده از دادن صدقه پشیمان شد.! »

با این حال دادم را چگونه داد زنم که پژواک پاسخش رابشنوم؟!

بیا و پژواکم باش که دیگر توان و تحملم نیست....


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 06:49 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ پژواک ]

آآآآآآآه...! امشب نیز به انتها رسید، تنها دلخوشی ام برای رونمایی حقیقت دروغ ترین دروغ های این دنیای دروغین که می دانم و می دانی که جز شب کسی را معتمد نمی توان دانست.

شب را می ستایم، چون با رأفت ومهربانی لمس می کند و می شنود مرا، بدون سرزنش دروغین و بر باد دادن آبروی نداشته ام!

نمی دانم کی می آید یا اصلاٌ می آید؟ روزی که اگر جامه ی دروغین از تن حقیقت تلخ تلخ ترین حقیقتهای تلخ تر از شیرین ترین دروغ ها درآوریم چو نوزادی عریان، به جرم بی حجابی، کفر و توهین به انسانیت حقیقی! از خانه و جامعه و... محکوم به ترد و شدیدترین تنهایی ها نشویم!

رواست؟ اینچنین مجازاتی؟!

آری! کم باشد حکم تنهایی بر این هنجارشکنی بدیهی!

آری! کم باشد ترد وتردد ممنوعشان!

آری! شب را نیز عزل باید کرد از قضاوت در دادگاه حقیقت به جرم رأفت بی نهایت به مجرمانی اینچنین!

ابر و ماه و خورشید وفلک درکارند

                                   سنگ بر راستگویان می بارند

باز دل به دریا میزنند چون

                                        می گویند راستگویان بی عارند

به امید بی عاری ای در حد المپیک!


[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 07:04 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]
به اطرافم می نگرم...! تنهای تنهایم.

درحیرتم که چرا همه کمرشان خمیده است زیر این پوچ سنگین!

یعنی آینده منم چنین است؟! که چون همه به دوش میکشند این بار سنگین پوچی را،منهم باید؟!

چه سودیست در این خفت که تن دادن به آن را می ارزد؟!

چه سودیست هم مسلکی با جماعتی که حتی پذیرفته اند که در اتاقهای خانه هایشان را کوتاه بسازند تا نکند کمر راست کنند در مقابل این غول پوشالی که بادی را کافیست؟!

اما با چه قدرتی این همه را زیر سلطه گرفته تا در مقابل تندبادها فدایش شوند را یارای درک ندارم!

این چه نوشته جادویی ست در پیش چشمانشان که حواس پنج گانه شان را در فهمیدن حقیقت مختل ساخته و بیان حس ششمی با این مضمون را همچو سیگار در اماکن عمومی ممنوع؟! نوشته ای که نه پاککن را تاثیر پذیر است نه لاک غلط گیر را یارای مقابله ونه حتی با چند خط، خط خطی کردن روی آن؟!

دوست دارم این پوچ سنگین را در خدمت گرفته و از آن سواری بگیرم تا دیگران هم بیاموزند اما افسوس که سواری بلد نیستم!چون در این ناکجاآباد کسی سواری بلد نیست که از او بیاموزم آیین سواری را ودیگران را آموزیدن!

می گویند که خواستن توانستن است اما نگفته اند که آیا خواستن خواسته ی برخاستن علیه هیچ(آن هم)با خسته هایی خود خواسته، خواستنی است تا توانستنی باشد؟!

نمی دانم کمر خم کنم یا دوباره خاک شوم تا کمر خمیده های سربه زیر را تلنگری زده باشم؟؟؟


[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]
در صورت تمایل دوستان جهت ارتباط بیشتر اینم آدرس Email خودمه. خوشحال میشم 

fa.killerboy1@yahoo.com


[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 06:11 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]

سلام.

 من فرزاد هستم، مدیر این کلبه ی حقیرانه.

الان که دارم به ساعتم نگاه می کنم،ساعت 3:44 بعداز نصفه شب یکشنبه 27/۹/۱۳۹۰ هستش و این ساعت وتاریخ تولدشه.

حتماٌ می پرسید چرا همچین وقتی؟! یارو مگه خواب نداره؟! در جواب باید بگم که بدلیل حداکثر استفاده ی مفید! یاران هم خوابگاهی در روز از سیستم wireless خوابگاه و البته فرهنگ استفاده از getbot که ما هنوز یاد نگرفتیم متاسفانه! و به لطف بی کران دوستان و یاران دانشگاهی تبدیل به بوف گشته ایم.همش همین

دوستان، درسته که عنوان وبلاگ شخصی هستش ولی با کمال میل هرگونه بحث و پرسش و پاسخ رو (البته در چهارچوب موازین اخلاقی و از این جور چیزا) می پذیرم و برای نظرهاتون احترام قائل ام وانتظار اینه که همه ی کسانی که در بحثها شرکت می کنند، از من یاد بگیرند!

امید است که از طریق این weblog رفقای خوبی دور هم جمع شویم و بعدش همونطور که فریدریش نیچه میگه:

                    (رفاقت هست ،ای کاش دوستی نیز باشد! فردریش نیچه)

 البته یه سوال، به نظرتون بروبکس بودن رفاقته یا دوستی؟!

توان نشستنم نیست بیش ازاین از خستگی      

                                                     اکنون فهمیدم که شدیداٌ به خواب دارم دلبستگی

باقی وسلام! (اینم محض خنده واسه بروبکس فاب).


[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ فرزاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تنهاترین تنهایم دردنیای تنهایی هایی که تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند. گفتن «چرا؟» را حکم تنهایی نهاده اند، اعاده ی حق را، محکوم ناحق را، ریختن عرق را، نوشتن بر ورق را، حتی در خلوت گریه و هق هق راحکم تنهایی نهاده اند؛ پس تنهایم، تنهاتر ازتنها چون دریای بی انتها.
اما تنها دلخوشی تنهایی هایم را تنهایی بی همتا می سازد، خدای انس و جنها، خدای مرد و زنها. از چه روی خدای را تنها گویند حال که او تنهایی ام را التیام می بخشد و من تنهایی اش را؟!
کاش تنها یک روز می گفتیم «چرا؟» بدون ترس از تنها شدن، اما میسّر نیست به تنهایی%
بیایید تنهایی هایمان را به خدا پس دهیم که تنها اوست که تنهایی را تاب آورد و تنها اوست که تنهایی و بی همتایی را شایسته است.
تنهایی در انتظار
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیه؟







آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس